دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفــا تـــمام صفات بشــر سگی ست!
لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایــان ماه آمد و خــلق پدر سگی ست
از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست
جنــگ و جــنون و زلــزله؛ مــرگ و گرســنگی
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست
آهنگ سگ ترانه ی سگ گوشهای سگ
این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی ست
آدم بیا و از سر خــط آفــریده شو!
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست...
عشق
عشق ميوه ي زمان است
و اعتبار حريمش به پيشينه اي ست از
دادن، گرفتن، خنديدن وگريستن.
عشق شاخسارس ست كه بي درنگ
به شكوفه نمي نشيند
و دير زماني مي گذرد تا گلستاني شود
سرشار عطر ورنگ
و هيچ معنايي بجز ايمان ندارد
ايمان و اعتماد به كسي، به چيزي
و پيوسته همسفر اشتياق است
به تلاش و كار، به تحمل و شادماني.
وآنگاه كه عشق جامه ي ايثار به تن كند
كم بهاترين حاصل آن رضايت و سرشاري ست
و اين پاداش آني ست كه
به فراسوي وجود خويش راه دارد
و هميشه آسانتر ببخشد تا كه فراچنگ آورد.
عشق آنست كه
با همه ي توان خويش ديگران را ياري كني
تا به رؤياي خود واقعيت بخشند
و دنيايي صميميت و تكاپوست به شنيدن و ادراك
و از آن پس، هر آنچه بتواني
و اندوختن آنچه شايسته باشد.
كه درخت زندگي ديگران سرشار ميوه هاي شادماني و
امنيت و نيك بختي شود.
و گاه درد است.
عشق سفري بي منتهاست درامتداد نياز ديگران
و شايسته آنكه بكوشد، بنيوشد و دل را بگسترد
به ادراك آنچه ميگويند
و آنچه ناگفته در دل نهان مي دارند
كه توان گفتنشان نيست.
عشق پايبند هيچ نباشد
وچون اصيل وبايسته آيد
خويشتن رابه هديه ارزاني كند
بي چشم پاسخي.
عشق ناهمگوني را مي پذيرد
و طغيان گه گاه و نابجاي احساس را
گاه چنين شود كه فرسنگها فاصله
در ميان افتد
اما عشق را پيوسته تعهد باشد
كه درياي ايمان است و
كوه بردباري.
عشق توان وشوق رهايي از خويشتن است
و آيينه ي آتش وآب است
به گرماي محبت و بيرنگي دم سردي.
عشق به قامت پر شكوه خويش
هيچكس را دست نااميدي بر سينه نگذارد
و نخستين است كه شوق آفريند و هم واپسين
كه شماتت كند
و عشق پيماني ست
كه نان شادماني و رويش وسرشاري را
ميان تو و ديگران تقسيم كند.
باب آپهام
پس که از گریه ها ملولم ... پس که از گریه ها خیس ام
گله دارم از تو اما نمی تونم بنویسم
گفته بودی روز جمعه خبر خوبی می ارن
اخه تقویمای دنیا که هزارتا جمعه دارن
جمعه های بی نشونی .. جاده های آسمونی
نقش خورشید روی ابر ها .رد یه پیرهن خونی
ای قرار عصر جمعه ای شکستنی تر از دل
خیلی وقته بی قرارن شهرای شرقی کاهگل
خونه های کاهگلی مون شب و روزا رو می شمارن
درای چوبی کهنه غیر تو کسی رو ندارن
پا بذار تو کوچه هامون روی تقویم های پاره
روی برگاهی سیاهی که هزارتا جمعه دارن

با خلوص هم خواندم
حال اجابت کن.
دروغ که نگفته ای!
«ادعونی استجب لکم»
.jpg)
بعد از آن گریه چنان کرد که خندیدن داشت!

به تو تقديم اين ترانه عوض جواب نامت
به تو تقديم اين ترانه عوض جواب نامت
شهر منهاي وقتي كه هستي حاصلش برزخ خشك و خالي
جمع آيينه ها ضرب در تو، بي عدد صفر بعد از زلالي
مي شود گل در اثناي گلزار، مي شود كبك در عين رفتار
مي شود آهويي در چمنزار، پاي تو ضرب در دار قالي
چند برگي است ديوان ماهت، دفتر چشمهای سياهت
اي كه هر ناگهان از نگاهت، يك غزل مي شود ارتجالي
هرچه چشم است جز چشم هايت، سايه وار است و خود در نهايت
مي كند بر سبيل كنايت، مشق آن چشم هاي مثالي
اي طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به كامت
وي ورق خورده ی احتشامت، هرچه تقويم فرخنده فالي
چشم واكن كه دنيا بشورد، موج در موج دريا بشورد
گيسوان باز كن تا بشورد، شعرم از آن شميم شمالي
حاصل جمع آب و تن تو، ضرب در وقت تن شستن تو
اين سه منهاي پيراهن تو، بركه را كرده حالي به حالي
رسما كركام گلد شد![]()




